عارف جونعارف جون، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 11 روز سن داره

کودکانه های محمدعارف

وابسته شدی

سلام نفسی مامان مهربونم چند وقته خیلی وابسته شدی دقیقا از 26 بهمن وقتی برای عمل بابابزرگ رفتیم اراک از اون موقع شدیدا مامانی شدی همش تو بغلمی این حس خوبیه که منو میخوای هر ساعت پیش خودت داشته باشی حتی تو خواب ولی گاهی اوقات خیلی کلافه میشم  آخه حتی wc هم نمیزاری برم تا قبل از این خیلی مستقل بودی خودت بازی میکردی کنجکاوی میکردی منم هم راحت تر به شما میرسیدم هم به کارای خونه هم تهیه غذا برای شما ولی الان باید همه کارامو یه دستی انجام بدم چون شما روی اون یکی دستمی الان پیش باباجونی خداروشکر احسان بچه داری بلده کارهایی که انجام میدی : دست دستی رو به صورت حرفه ای انجام میدی به طور نشسته بالا پایین میپری ...
7 اسفند 1392

شروع خوب

سلام پسر عزیزم امشب بعد از مدتها اینترنت گرفتم از خیلی وقت پیش دلم میخواست برات یه وبلاگ درست کنم خدا رو شکر امشب وقتش رسید خیلی خوشحالم فقط خداکنه همین شوق و ذوق همیشه بمونه نصفه نیمه رهاش نکنم برای شروع از قبل از بوجود اومدنت مینوییسم : تیرماه سال ٩١ بود که رفتم خونه فاطمه دوستم خیلی با هم گپ زدیم نم نم حرفامون به بچه کشید که یهو هردو زدیم زیر گریه دیگه بدجوری دلمون بچه میخواست هیچوقت جمله فاطمه رو یادم نمیره گفت یعنی خدایا میشه سال دیگه بچه هامون با هم در حال بازی باشن خونه رو بهم بریزن تو دلم غوغایی شد یهو ترسیدم گفتم خدایا نکنه من مادر نشم :( در صورتی که شما دونه سیبو داشتم حدود ٤٠ روز از فاطمه خبر نداشتم چون حالم بد بود بال...
6 اسفند 1392
1